دل نوشته های پدر ایلیا
خوب است آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی و آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک آسمان آبی و ابر سپيد عطر نرگس، رقص باد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اينک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمی پوشی به کام نقل و سبزه در ميان سفره نيست ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار گر نکوبی شيشه غم را به سنگ ســال نو
مــبارک
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق
ميکنه گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال
ميشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم گفتم: دکتر
ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه
کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم
یعنی خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش گفتم: راست ميگي،
حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون
نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي
منتظر مرگ باشم خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با
مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت خيلي مهربون شدم،
ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر
من کلاه گذاشتن آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی سرتونو درد نيارم من کار ميکردم
اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم ماشين عروس که
ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون
اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم حالا سوالم اينه که من به خاطر
مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟ گفتم: بله، اونجور که میدونم و
به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه آرام آرام خدا حافظي کرد
و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟ گفت: معلوم نيست بين يک
روز تا چند هزار روز!!! يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب
گفتم: مگه بيماريت چيه؟ گفت: بيمار نيستم! گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر
گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه
حاجي ما رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد برای
آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ... حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان
من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب.. وصيت نامه ي وحشي بافقي روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد همه را مســــت و
خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو
لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشين
خانم! شما كاغذ باطله دارين» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى
زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه
چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه
بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار
خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو
فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين؟» نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان
انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن
گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى
كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى
سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد
سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم،
همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى
برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك
دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ
وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمدهاید، این
اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است. سوآمی ویوکاناندن : در یک روز، اگر شما با
هیچ مشکلی مواجه نمیشوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت میکنید. ویلیام شکسپیر: سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید.
ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید. آلن استرایک : در این دنیا، خود را با کسی
مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کردهاید. بونی بلر : برنده شدن همیشه به معنی اولین
بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است. توماس ادیسون : من نمیگویم که ١٠٠٠ شکست
خوردهام. من میگویم فهمیدهام ١٠٠٠ راه وجود دارد که میتواند باعث شکست شود. لئو تولستوی : هر کس به فکر تغییر جهان است.
اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست. آبراهام لینکلن : همه را باور کردن، خطرناک
است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است. انیشتین: اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ
اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده. چارلز : در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را
نشکنید. اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است. مادر ترزا : اگر شروع به قضاوت مردم کنید،
وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت. وبلاگ من هم یک ساله شد . جالبه نه سال گذشته وقتی شروع کردم به نوشتن اولین مطلبم در این وبلاگ فکر نمی کردم این وبلاگ هم به یک سالگی برسه ولی رسید. دوستان بسیار خوب و ارزشمندی پیدا کردم. دوستان با محبتی که در زمینه های مختلف به من کمک کردند در حالی که فقط در این محیط با هم آشنا بودیم و ارتباط داشتیم. دوستانی از محدوده سنی بین ۴ سال تا حدود ۷۰ سال . دوستان مجرد و متاهل . خانم و آقا . دوستانی با سلایق مذهبی ، فرهنگی و سیاسی مختلف ولی همه با هم دوست هستیم. خیلی جالبه نمی دونم اگر در محیط واقعی بود می شد این دوستی رو حفظ کرد ؟ از همین جا و با کمال احترام و ادب از همه دوستانم در این فضای مجازی و با محبت کمال تشکر و سپاسگزاری را دارم. به امید روزی که بتوان در محیط واقعی هم اینچنین دوستی هایی را تجربه کرد. زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
که خواهند گفت از استخوان درد است
مویه نخواهم کرد
باور نمی کنند این صدای زخمی یک مرد است
گریبان نمی درم
که عریانی عادت درختان بی تصمیم
در تازیانه ی هوای سرد است
صله ای نمی خواهم از کسی
چرا که طلا ، تمام افتخار را از این دارد
که به رنگ گونه های من ، زرد است
![]()
![]()
![]()
نخواست او به من خسته - بي گمان- برسد
شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه ميكني؟اگر او را كه خواستي يك عمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد
رها كني،برود،از دلت جدا باشد
به آن كه دوست ترش داشته،به آن برسد
رها كني،بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد
گلايه اي نكني،بغض خويش را بخوري
كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه....نه!نفرين نميكنم...نكند
به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند فقط زود آن زمان برسد![]()
![]()
![]()
شاخههای
شسته، باران خورده، پاک
برگهای
سبز بيد
نغمه
شوق پرستوهای شاد
خوش
به حال چشمه ها و دشتها
خوش
به حال غنچههای نيمهباز
خوش
به حال جام لبريز از شراب
باده
رنگين نمی بينی به جام
جامت
از آن می که می بايد تهی است
ای
دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ![]()
![]()
![]()
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند و در
دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند
و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می
گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین
ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد و گاهی حضور در کنار افراد
نامناسب باعث می شود حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی ...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم
کنی یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را از دست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی به همین دلیل
بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری حتی اگر هر
روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند با این افراد و در کنار
آنها، قدرتمندی ...
ارزشهای مشترک با آنها داری و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند بیرون رفتن و خندیدن ...
چیزی به تو اضافه نمی کنند ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به
خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا
میکنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی هیچ زمانی در غیر
از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین
شوند افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند افراد این دایره
لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که
تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات
مهم هستند ...در کنار آنها نمی توانی راحت
باشی و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند، کسانی که همیشه به تو
انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای
دارند مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند نگذار کسی اولویت زندگی تو
باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی ...یک رابطه بهترین حالتش وقتی است
که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن
توضیحات نیازی ندارد و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست ...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم و
گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند! این یکی از حقایق
عجیب زندگی است، و اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ
جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |
